آتيش پاره
دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل كه از ناوك مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق كمانخانه ابروی تو بود هم عفا لله ز ِصبا كز تو پيامی می داد و نه در كَس نرسيديم كه از كوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت فتنه انگيز جهان غمزه جادوی تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شكن طره هندوی تو بود بگشا بند قبا تا بگشايد دل من كه گشادی كه مرا بود زپهلوی تو بود به وفای تو كه بر تربت حافظ بگذر كز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود زندگی تنها شادی نيست . زندگی خواست است و اراده. Life is not only a merriment; Life is desire & determination. زيبايی ، زندگی است آن هنگام كه زندگی ، چهره مقدس خود را نمايان می سازد. اما شما ، خودِ زندگی هستيد و حجاب. Beauty is life when life unveils her holy face but you are life & you are a veil. عشق جز خود ، نه چيزی می دهد و نه می گيرد . نه مالك كسی است و نه مايملك آن:عشق تنها برای عشق كافی است. Love gives naught but itself & takes naught but from itself. Love possesses not nor would it be possessed; for love is sufficient unto love. سكوت يكی از اسرار عشق است. Silence is one of the mysteries of love. عشق ِ محدود ، تنها به تصاحب معشوق می انديشد و عشق بی انتها ، فقط خود را طلب می كند. Limited love asks for possession of the beloved, but the unlimited asks only for itself. در زندگی مشترك ، قلب هايتان را به يكديگر ببخشيد اما نه برای نگاه داشتن. زيرا تنها دست زندگی ، نگهدارنده قلب های شماست و در كنار يكديگر بايستيد اما نه نزديك به هم: همچون ستون های معبد كه از هم جدا هستند و مانند درختان بلوط و سرو كه در كنار هم – و نه در سايه يكديگر- رشد می كنند و بارور می شوند. On marriage: Love one another, but make not a bond of love: Let it rather be a moving sea between the shores of your soul. توانايی عشق ورزيدن ، بزرگترين موهبت خداوند به انسان است و از آن عاشق ِ سعادتمند بازپس گرفته نخواهد شد. The power to love is God's greatest gift to man, for it never will be taken from the blessed one who loves هرگز عشقی وجود ندارد ، اما هميشه راهی برای اثبات آن وجود دارد . از گذشته ها نيك بياموز، اما مگذار كه آينده ات را رقم زند و فراموش كن هر خطای رفته ديرينه را و شادمان باش كه در دنيايی زيست میكنی سرشار فرصت ها . و خوش باش و اين حقيقت را قدر بدان كه تو را قدرت ها و استعداد هايی خداداد است؛ يگانه و تنها از آن تو. و هيچ مهراس كه آنان را خوب به كار گيری. شايسته باش آن قدر كه بتوانی . پند ديگران را بشنو ، كمك هايشان را بپذير اما هميشه به خاطر نگه دار: كلام آخر از آن توست. تصميم ها را خود بگير ، به كشف خويشتن كمر بربند، رؤياهای خود را درياب. ثابت قدم باش: بكوش كه نااميد نشوی آن گاه كه گردون به مراد نمی چرخد و هر آن چه كه می توانی انجام ده تا كه از اين جهان دنيايی بسازی بهتر؛ دنيايی بهتر برای زيستن. هشدار! زندگی همواره آسان نيست ، اما اين زمان محدود و اين كار دشوار می تواند همان باشد كه تو می خواهی. و بيش از همه ، شادمان باش آينده در انتظار توست زندگی شگفت و سرشار . . . برای زيستن ... برای زيستن. همه چيز گاه اگر تيره مینمايد ... باز روشن می شود تنها فراموش مكن اين حقيقتی است: بارانی بايد تا كه رنگين كمانی برآيد و گاه روزهايی در زحمت تا كه از ما، انسان هايی تواناتر بسازد. خورشيد دوباره خواهد درخشيد، خواهی ديد اين هم چند معمای رياضی برای علاقه مندان به رياضی شما می توانيد جواب اين معما ها را در قسمت نظر ها يا به صورت E-mail برای من ارسال كنيد. هشت پاهای عاشق به چند طريق متفاوت دو هشت پاي هشت شاخكی می توانند با هم روبوسی كنند؟( اين سؤال را بچه هايی كه سال دوم دبيرستان را به سلامتی پشت سر گذاشته اند می توانند با چند ساعت تفكر به دست آورند. من خودم توی يك ساعت تونستم حلش كنم!!) ازدواج خانوادگی پنج دوست A,B,C,D,E هر يك پسر ئ دختری دارند . خانواده های آن ها آن قدر به هم نزديكند كه هر يك دختر خود را به پسر يكی از دوستانش داده است و در نتيجه عروس پدر داماد A خواهرزن پسر B است و داماد پدر عروس C برادر شوهر دختر D است. اما اگرچه عروس پدر عروس B همان مادر همسر داماد پدر داماد D را دارد ، با اين واقعيت كه هيچ عروسی خوهر شوهر دختر پدر شوهرش نيست ساده شده است. چه كسی با دخترE ازدواج كرده است؟ چرخ های گردنده عمه خانم تصور می كرد نشان دادن فيلم هايي كه تابستان گذشته در تعطيلات گرفته است ، بد نيست. اما درست 5 دقيقه و 20 ثانيه پس از شروع نمايش ، زمانی كه سرعت حلقه ای كه فيلم از آن باز می شود ، 2 /1 و 1 ( بخوانيد : يك و يك دوم) برابر سرعت حلقه ای بود كه فيلم به دور آن می پيچد ، فيلم پاره شد. چند دقيقه از فيلم مورد بحث را از دست داده ايم؟ سگ دانا روزی سگ دانايی از كنار گربه ها گذشت. اما چون به آن ها نزديك شد دريافت كه به او هيچ توجهی نمی كنند ؛ لذا از كارشان شگفت زده شد و ايستاد. در اين اثنا گربه ای تنومند كه آثار هيبت و بزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه كرد و گفت: " برادران با ايمان ! همواره دعا كنيد زيرا اگر دعای خود را با شدت بسيار تكرار نماييد درخواستتان اجابت می شود و از آسمان موش می بارد!!" سگ دانا با شنيدن لين پند در دل خود خنديد و در حالی كه از آنان روی كردان می شد با خود چنين گفت: " در درك آن چه كه در كتاب ها هست ، كودن تر از اين گربه ها نيست. مگر در كتاب ها نخوانده اند كه آن جه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود می آيد ؛ استخوان است نه موش!!" روباه در هنگام طلوع خورشيد، روباهی از لانه اش بيرون آمد با حالتی سراسيمه به سايه اش نگاه كرد و گفت :" امروز شتری خواهم خورد!" سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت . آن گاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت:" آری! يك موش برای من كافی است.!" عدالت در يكی از شب ها ، جشنی در كاخ سلطنتی برپا شد. ناگهان مردی ناخوانده به هوراه دعوت شدگان وارد قصر شد و در برابر شاهزاده ادای احترام كرد . همگی با تعجب به او نگريستند زيرا يكی از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاری شده بود! شاهزاده از او پرسيد:"چه اتفاقی برای تو افتاده است؟" مرد پاسخ داد و گفت:"اي شاهزاده! من دزد هستم و تاريكی چنين شبی را غنيمت شمردم و وارد يكی از مغازه های صرافی شدم. از ديوار بالا رفتم اما به اشتباه از پنجره ی ديگری وارو مغازه بافندگی شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكی بسيار، سوزن دستگاه بافندگی به يكی از چشم هايم اصابت كرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اكنون نزد شما آمده ام تا عدالت را اجرا كنيد و حق مرا از مرد بافنده بگيريد!" شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار كنند و فی الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وی را از حدقه بيرون آورند!! مرد بافنده گفت:" شاهزاده!! به راستی كه حكم عادلانه ای را صادر فرموديد اما من برای بافندگی به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه ای دارم كه پينه دوزی می كند و او مانند من دو چشم دارد اما برای پينه دوزی تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر می خواهيد قانون را زير پا نگذاريد ؛ می توانيد او را احضار كنيد تا يكی از چشم هايش را بيرون آوريد!!" آن گاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار كنند و چون آمد، يكی از چشم هايش را در آوردند و اين گونه عدالت اجرا شد!!! عاشق شوريده زلف آشفته خوی كرده و خندان لب و مست پيرهن چاك و غزلخوان و سراهی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس كنان نيم شب يار به بالين من آمد بنشست سر فراگوش من آورد و به آواز حزين گفت كای عشق شوريده من خوابت هست عاشقی را كه چنين باده شبگير دهند كافر عشق بود گر نبود باده پرست برو ای زاهد و بر دُردكشان خرده مگير كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم اگر از خمر بهشت است و گر از باده مست خنده جام می و زلف گره گير نگار ای بسا تؤبه كه چون تؤبه حافظ بشكست



| Design By : Night Skin |


